امروز بدجور هوس سیب زمینی کردم

گفتم هرجور شده برم بگیرم

اونم زودتر اومد خونه

و اولش خوب بود تا اینکه باز بحث آکواریوم رو پیش انداخت

یکم غر زدیم و گفت مث اینه که من بهت بگم درس نخون

منم گفتم طلاق میگیرم خیلی راحت 

گفتن همچین چیزی عادیه از طرف من

اما همیشه بعدش میترسم و یه چیزی میگم

ایندفعه هم گفتم درس نه ولی مثلا اگه بگی لوازم تحریر نگیر نمیگیرم!

بعدم مثلا قهر کرد و گرفت خوابید

منم رفتم بیرون که سیب زمینی بخرم!

میوه و ماست هم گرفتم

کمی غمگینه که من باید تنهایی برم بیرون و برای خونه خرید کنم

اگه هم بهش بگم میگه ما که جمعه ها میریم

اما چه رفتنی که باید کلی پیاده بری و کلی وسیله با خودت بکشونی

اون سعی میکنه همه رو‌خودش برداره

اما من همش تو دلم میگم چرا نباید ماشین داشته باشه

برای منی که پدرم خودش همه کارا رو انجام میداده الان سخته

البته خریدو دوست دارم

ولی به کمرم واقعا فشار میاد

اعتراضم کنم میگه چرا خودت میری آنلاین بگیر

نمیدونم واقعا

عذاب وجدان دارم

چون اون به خاطر من میره سر کار

ولی من خستم از این که زندگیمون این مدلیه

نه سفری، نه تفریحی

اونم میگه کروناس وگرنه میرفتیم

اونم حق داره

من میترسم که حق داشته باشم

میترسم

چون هروقت هم به خانواده میگم حقو به اون میدن و منم مجاب میشم

زندگی فانتزی های عاشقانه سریال نیست، قبول

زندگی همه تو‌ کرونا به هم ریخته قبول

اما چرا دوست ندارم خوبیا رو ببینم؟

اخلاقش، توجهش، علاقش، احترامش

نمیدونم

امیدوارم زودتر برم سر کار

اینکه اون منو تامین کنه نفرت انگیزه

انگار زیر دینشم

اون کار میکنه و پول در میاره منم باید بقیه کارا رو‌ کنم

البته قبل از ازدواج هم بابا منو تامین میکرد

نمیدونم

اون بابام بود

اینم چیزی نمیگه خودم حالم بده

از طرفیم میترسم اگه مستقل شم ازش جدا شم!

ولی نه

من جدا نمیشم

من این امنیتی که یه شوهر خوب دارم که خانواده و همه تاییدش میکنن رو از دست نمیدم

خودمم یه روز آدم میشم

نشدمم مهم نیست

مهم اینه که من یه شوهر عالی دارم!

(صدای مامانو میشنوم که با اون خنده حرص در آرش میگه خاک تو گورت! تو باز نزدیک پریودیته دیوونه شدی، وگرنه جونت هم براش در میره)

راستی، چه خوبه که سیب زمینی خریدم.

 

پ.ن: بیدارش کردم افطار کنه

سرسنگینه و حرف نمیزنه

به درک